سالگرد...

اسمش بهاره بود ولي انگار تو اين يه سالي كه از زندگيش ميگذشت هيچ بهاري رو نديده بود

اولش فكر كردم تو آتش سوزي اينجوري شده. پوست همه ي بدنش خشكه (مامانش ميگه پوستش مثله پلاستيكه) بعضي جاها پوستش سياهه، سرش زياد مو نداره، يه چشمشم كه ...

مامانش ميگه عفونت پوست مادرزادي داره همه ي پوستش خارش داره

عفونت به يه چشمش زد كور شد. چشمش پيوند رو قبول نكرده

اون يه چشمش هم همينجوري ميشه اگه عفونتش درمان نشه

نگاش ميكنم

كنار صورتشو از بس خارونده زخم شده

صداش كه زدم با همون يه چشمش يه نگاهي بهم انداخت كه غمم شد، بغضم شد


.ميرم كنارش دستشو كه ميگيرم  ، دستش نرم نيست ، لطيف نيست

مامانش ميگه وقتي حامله بودم گفتن بايد سقط بشه باباش نذاشت

شب ميشه

تو اون اتاق فقط من و بهاره بيداريم

انگار مامانش به بي قراريهاي دخترش عادت كرده و راحت و عميق خوابيده

بهاره آروم نميگيره خودشو به نرده هاي تخت ميزنه، مثه يه پرنده ي تو قفس ميمونه كه خودشو به در و ديوار قفس ميكوبونه

گريه نميكنه كه مامانش بيدار بشه

نگاش كه ميكنم ميخوام برم بيرون و با تمام وجودم گريه كنم

بهاره فردا مرخص ميشه ديگه كاري نميشه واسش كرد ميره به خونه ي خودش تو يكي از روستاهاي كردستان

نميدونم چرا

ولي آرزو ميكنم بهاره بميره. دوست دارم زودتر راحت بشه

اين همه درد و رنج واسه يه بچه ي يه ساله خيليه كاش زودتر راحت بشه...

.

.

.

پ.ن: اينو يه سال پيش نوشته بودم! خيلي خيلي نسبت به اون چيزي كه ديدم بد گفتم ولي يه چيزايي رو بايد گفت كه فراموش نشن...