قرار بود اسمشو بذارن نازگل. ولي آخراش اسمش شد فاطمه!
هروقت صداش ميزنم فاطمه، ياد پرويز پرستويي توي آژانس شيشه اي تو ذهنم زنده ميشه!
اسمش هرچي ميخواد باشه ، من بش ميگم مارمولك عمه! بماند اين آخريا شبيه غورباقه بود! يه ماهه نديدمش نميدونم شبيه چي شده!
ميگن شبيه منه! بغلم كه بود همه فك ميكردن بچه ي خودمه! تو بغلم كه ميومد آروم ميشد.
مثه خودم همش غر ميزنه!
با اين وضعيتي كه داره حقم داره غر بزنه، همش پنج ماهشه!
به كسي نگفتم عمه شدم. نميدونم چرا!
نميخواستم!
سه روزش بود كه خواهرم زنگ زد گفت فاطمه چشماش نميبين!!
چي شد ، نميدونم.چي گذشت هم نميدونم!
كور نبود ، ولي چشماش مشكل داشت و داره. مشكلي كه خوب ميشه ولي نه به زودي ، نه به اين راحتي!
 
غورباقه ي عمه داره هر هفته واسه عمل يا معاينه بيهوش ميشه!
نميدونم مامان و باباشو كه مسبباي اصلي اين مشكلشن رو ميبخشه يا نه!

امروز پر از بغض و اشك بودم. به خاطر مارمولكم. به خاطر بچه هايي كه تو اون بيمارستان ديدم ، به خاطر روزايي كه نياز داشتم پيش كسي خالي بشم و كسي نبود!

پ.ن : به خاطر طلوع ماه يه عالمه تا ممنون!
حالمو بهتر كرد!