_ _ _ _ _ _ _ _ _
عاشق بوي برگ درخت گردو بودم و هستم!
عاشق حياط پر از درختمون بودم و هستم!
عاشق وقتاييم كه باد بين برگاي درختا ميپيچه. صداش دلم يه جورِ خوبي ميكنه!
درختايي كه يه روزايي آرزوم بود كه بتونم ازشون برم بالا و هميشه به پسر عمم كه تا نوك درخت بالا ميرفت حسوديم ميشد.
وقتي اين رفيقاي قديمي منو بريدن ، بغض كردم!
وقتي اومدن ديوار حياطمون رو خراب كنن، بغض كردم!
وقتي در جواب سوال همسايه توضيح دادم اينجا رو فروختيم (بهتره بگم فروختن) تا يه جاي ديگه يه چيز ديگه بخريم، بغض كردم!
ولي وقتي ديوار خراب شده رو ديدم ، ديوار انكارمن هم خراب شد!
وقتي نگام به تك درخت باقي مونده افتاد، بغضم تركيد...
اين دفه نشد بغضمو به زور قورت بدم و شونه هامو بندازم بالا و بگم بيخيال!
مگه ميشد به اون همه خاطره و دوست داشتن گفت بيخيال؟!
ميدونم يه روزي آروم ميشم ولي ميدونم هر روز با ديدن ديوار بالا اومده دلم به درد مياد.
مثه آدمي شدم كه تكه اي از وجودشو از دست داده
.
.
.